تبليغاتX
آقا امين

آقا امين

فتوبلاگ + روزمره نویسی+ آقا امین و وجدان آقا امین

آقا امین + خداحافظ بلاگفا

یک سالی بود با وبلاگنویسی .کامی خداحافظی کرده بودم که دوباره جیلیزو ویلیز افتاد به جونم و بلاگفا از دست ما راحت شد!
به هر حال چیزی که خیلی سخته اینه که وقتی یه دامنه مستقل داری خیلی سخته ، چه جوری بگم کاربر کمتری داری! اما زمانی که توی سیستم های وبلاگنویسی مثل بلگفا یا وردپرس هستی میدونی که حداقل روزی یه تعداد بازدید رو داری!
و چیزی که هست ، وقتی توی بلگفا وبلاگ داری ، خیلی زود پیج رنکت میاد بالا ، اما توی وبلاگ شخصی این جوری نیست! به هر حال ما داریم میریم از بلگفا... اینم آدرس جدید من:

 http://shazdeh.us/

خداحافظ بلاگفا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:7 AM  توسط آقا امين  | 

آقا امین+خزعبلات+شمال (3-3)

دوووووپ! (محکم و با هوای زیاد به همراه صدای بلند و کشیده بخوانید!)
1-آقا امین بزودی تقدیم می کند....
shazdeh.us
2-وبلاگ آقا امین الان هست ، چند روز دیگه میای میبینی دیگه نیست! بله بله بله! یکی بخر دوتا ببر، هم آقا امین ، هم شازده ! به همراه یک عدد کارت جایزه!
برای شرکت در مسابقه 5 عدد از برچسب محصولات مارا از بسته جدا کرده و به نشانیمان ارسال کنید
3-آقا امین از شدت خوشحالی به زمین افتاده و تشنج کرده و از دهانش فواره کف بیرون می آید... این کف کردن از فرط خوشحالیست ... . آقا امین فعلا از شدت هیجان و خوشحالی دیوانه شده ، برای نجات جان خودتان هم که شده ، از فاصله ده متری به مانیتور نگاه کنید! این خط ها و نوشته ها حامل انرژیست و می تواند به اندازه یک بمب هیدروژنی انرژی تولید کرده و همه ی شهرتان را نابود کند، آن طور که خود می دانید ، این بمب را آرام غیر فعال کنید! 4-عکسی از یه خونه تو شمال - عکاس عیال (دامت برکاته)


5-ادامه داستان شمال
در ماشین را باز می کنم ، داخلش که بد نیست ، امیدوارم سیع برود نا هر چه زود تر به رشت برسم، راننده گاماس گاماس می آید، سیگارش را روش می کند، انگار نه انگار که ما آدمیم ، در فکر اینم که چگنه به او بفهمانم که سیگار نکش ،  در ذهنم مکالمه ای می کنم ، رو به سویش ، می خواهم بگویم که سیگار نکشد، ولی ظاهرن سیگار کشیدنش تمام شد، دیر عمل کردم!
راننده سرش را همه طرف می چرخاند، این طرف، آن طرف، ظاهرا هر کاری می کند الا رانندگی،رو بسویش می کنم و می گویم ،
_چند ساعت تو راهه تا رشت آقا؟
با عصبانیت پاسخ میدهد-رشتی بخوانید (با صدای باریک و تند و صدای "او " به مقدار لازم و البته شل بخوانید، تجیحا آب دهانتان زیاد باشد)
_آقا من چیمیدونم ، شاید همین الانم یی ماشین زد بمون موندیم تا شب همین جا! شاید ماششین خراب شوود ، شاید پنچر شوود ..
و هزار شاید دیگر، در نهایت گفت:
_من بدم میاد می پرسن کی می رسیم ، هر وقت اینو از من پرسیدن من یه اتفاقی برام افتاده تو راه
من در فکرم که این آقا اگر قرار نبود اتفاقی بیوفتد با این حرفهای منفیش حتمن اتفاقی می افتد و البته افتاد!
در جاده رشت بودیم، نرسیده به منجیل، ماشین ما آهسته میرفت، یک عدد پرشیا از رو برو می آمد ، یعنی ما نمی دانستیم که قارست بیاید ، خودش هم نمی دانست که ما هستیم ، در کل پرشیا با سرعت به جلوی ما آمد و ترمز سهمگینی کرد و دو سه دور دوره خودش چرخید و به گارد ریل کنار دره خورد! و راننده عصبی رو به من کرد گفت :
_آها ! دیدی! هی می گم نگو کی می رسیم، بابا شاید تصادف کردیم ، موردیم!
من  ساکت و در دل هر بد و بیرهی بلد بودم نثارش کردم و با گوشیم ور می رفتم... به هر حال به هر طریقی بود از دستش خلاص شدیم و به رشت رسیدیم.
در حالی که به تاکسی سوار می شدم و از آیسا آدرس می پرسیدم به تاکسی سوار شدم..
_ آقا میدان گیف
عیال از آن طرف گوشی گفت گیف نه ،گیل مثل فیل، منم گفتم آره من فکر کردم گیفه مثله لیف... .
میدان گیل از تاکسی پیاده شدم... آیسا آن طرف میدان جلو درب ترمینال بود... بدو بدو می دویدم طرفش (اسلوموشن فرض کنید، دوربین ذهنتان را از زاویه چشمان من به گردانید به زاویه چشمان آیسا، دوربین چشکتان را به سمت چپ ببرید... )
****** سانسور شد
با آیسا سلام احوال پرسی کردم.
**** سانسور شد
سوار اتوبوس شدیم ****** سانسور شد****رسیریم قزو*** (قزوین هم سانسور شد) آیسا شالی به من هدیه داد و من با او قدم زنان به سمت کوچه ای که خانه ای در آنجا رهن کرده اند رفتم، جلو کوچه او ایستادیم... چشم در چشم .. نگگاه ها به هم گره خورده ...سانسور***  از آیسا خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و بقیه اش هم خواب بودم. از راننده باید پرسید.
اینم از سفرنامه ی ما!
در ضمن بابا هم 2 روز با من حرف نمی زد، منم خوشحال بودم که حداقل از دست بهونه هاش خلاص شدم...! بعدشم رفتیم همون عروسیی که دفعه قبل براتون گفتم و همه چیز یادش رفت و یا خودش رو به فراموشی زد و یا ترجیه داد چیزی نگه!
به هر حال اینم از این!
شب خوش
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 1:15 AM  توسط آقا امين  | 

آقا امین+یلدا+شمال (3-2)

سلام
1-باید زود تر از اینا آپ می کردم اما یه سفر دیگه رفتم به غرب کشور... بابام از اونجایی که باز نشسته شده و دیگه کاری نداره ... یه سره با خونواده تو مسافرته . منم که سره کارم نمی تونستم باهاشون این و اون ور برم ... حالا چی شد که من سر کار نرفتم این چند روز و رفتم مسافرت با خونواده دلیلش این بود که ... یه چند ماهی بود که شرکت ما ور شکسته شده بود... منم از ابتدای سال در خواست افزایش حقوق داده بودم... بعد این آقای ریئس عزیز ما هی این ماه اون ماه می کرد ، هی می گفت حالا صحبت می کنیم در موردش... به هر حال یکشنبه بود که دیگه کاسه صبرم لبریز شد .. اس ام اس زدم به رئیس که آقای رئیس بنده با این حقوق دیگه کار نمی کنم و امروز آخرین روز کاریمه.. خلاصه تسویه حساب می خوام بکنم... ایشون هم گفت که آخر همین ماه بیاید برای تسویه حساب ... منم یه نفس راحت کشیدم... رفتم کتب دانشگاهیی رو بعد از کلی ماه لاشون و باز کزدم ببینم چی توشون نوشته و یه ذره درس خوندم... آقا بعدش یه مسافرت خوب و به موقع نصیب ما شد ... رفتیم مراسم نامزدی داییم ... سه چهار روز اونجا بودیم و نهایتن امروز برگشتیم... آقا عجب هوی سردی بود! منم به اتاقم عادت دارم ! خیلی سخت جای دیگه خوابم می بره ! به هر حال خوش گذشت در جوار خانواده!
امشبم که شب یلدا هستش منم توی خونه... همه هم زود گرفتن خوابیدن! آخه خسته هستن! به هر حال ما امشب بیداریم!
2- در مورد شازده باید اینو بگم که شازده داره داستان نویسی می شه.. البته به کمک خاله ی خوبم! به هر حال اینو بگم که داره روش کار میشه! آخه نمی خاوام دوباره مثل دفعات قبل عجله کنم.
3-ادامه داستان تهران:
ساعت حول وحوش هفت صبح است... از ماشین پیاده می شوم و همان طور که در حال راهنمایی گرفتن از آیسا هستم به آن طرف میدان آزادی میروم... راننده های زیادی آنجا هستند... نمی دانم چرا هیچ وقت از تهرانی ها خوشم نیامده است، در چهره ی آنها خشکی و بی تفاوتی موج می زند... اینجا فقط یک چیز اهمیت دارد و آن پول است...در حالی که به چشمانم نگاه می کنند ، مسرم را می پرسند، من نیز با بی تفاوتی از کنارشان می گذرم، این طور وانود می کنم که من نیز تکه سنگی متحرکم. میروم و می روم تا به اتوبوس ها می رسم، چقدر اتوبوس! آن یکی شبیه اتوبوس پاکستانی هاست ، آخر خیلی گولی منگولیست... آن یکی خیلی زیباست... چه ابهتی ، امیدارم اتوبوس من از این مدل باشد، به داخل ساختمان ترمینال میروم،
یکی صدا میزند ،
_شمال میری؟
من لبخندی تحویلش می دهم
_بله ،بلیط رشت لطفا!
مرد اندکی با کامپوتر زوار در رفته اش ور می رود و مشخصات مرا وارد می کند ،
_4500 تومن شد، بیست دیقه دیگه راه میوفته!اونجا بشین!
_ممنون
من به بلیط نگاه می کنم... صندلی شماره سیزده! چه شماره نحسی!در فکر فرو می روم و در اندیشه که صندلی اتبوس چه زود به نیمه رسیده است... درافکار غوطه ورم که مردی سوار بر زمین شوی از کنار می گذرد و بی هیچ بوقی ویراژ میدهد...خش خش خش خش خش ... و دور می شود... کمی گرسنه هستم... آن طرف انگار چای نیز می فروشند، به آنجا می روم و کیک و نسکافه ای می خرم... پسر آب جوش فروش با لهجه غلیظ کردی اش که به سختی حرفش را متوجه می شوم به من اشاره می کند که
_آهنگ چی داری؟؟
و من بی تفاوت کیکم را باز ی کنم، و پسر باز می پرسد،و من باز بی تفاوت و او باز می پرسد و من اینجا به این نتیجه میرسم که چه درست گفت آن پیر دانا که "هر دری را بکوبی بلاخره برویت باز می شود"... و من گفتم
_دارم ، چطور؟
_از اون دمبلی دمبو هاشو بلوتوث کن
و من چند فایل را بصورت رندوم مارک و سپس برایش بلوتوث میکنم ... و پسر باز می پرسد
_قشنگاشه
و من سری تکان می دهم.
همان طور که در حال خوردن هستم سرم را بر می گردانم... چند صندلی خالی شده.. با خود می پرسم نکند اتوبوس پر شده باشد و حرکت کند... ما بقی را در سطل می ریزم و به سمت مرد بلیط فروش می روم
_ اتوبوس حرکت کرد، آقا؟
_ولوو قرمز جلو دره برو اونجا
و من به بیرون می روم ، اینجا کلی اتوبوس قرمز رنگ است، لبخند به لب به سمت اتوبوس زیبا و نیمه پر می روم،
_رشت؟
_از اون یکی ماشین بپرس!
خب ظاهرا این نبود.. به طرف اوبوس دیگر می روم... آن نیز قرمز رنگ است
_رشت؟
_نه
باز بر می گردم به سمت در مجتمع، شاید خوب نگاه نکرده باشم! اه ! این؟ همان اتوبوس پاکستانی صفت؟! به سمت اتوبوس می روم، بلیط را نشان میدهم،
_آره همینه ، اما باید صبر کنی تا پر بشه! فعلا همین جلو وایسا!
و من کنار اتوبوس به نوعی ابولقراضه منتظرم، خانم بیست ساله سانتی مانتالی نیز همان مسیری را که من طی کرده بودم طی می کند و به سمت اتوبوس مذکور می آید.
_ ررررششت آغا! (رشتی بخوانید)
و با راننده صحبت می کند...زیر چشمی می پایمش! افکار ماذوخیصتی به سراغم می آیند، صدایی در درونم فریاد می زند: "احمق داری می ری دیدن آیسا! خوره! اونو که بیشتر دوسش داری! از این فکرای بد بد بیا بیرون!"... آدامس می جوم ! همان خانوم سانتی مانتال نگاهی می کند به من، حرفی دارد، اما غورتش میدهد، وسوسه می شوم سر صحبت را باز کنم ، کسی در من می گوید آدامس تعارف کن! و باز به خود می آیم! اندکی فحش و این بار برای طلافی همه ی آدامس هایم را به یکباره به دهان می ریزم و می جوم! بینیم گر میگیرد! احساس می کنم اژدهایی هستم که به جای آتش یخ تولید میکند و زبانه های آتش سرد از بینیم سرازیر می شود، و من دستمال به دست ، آتش ها را از روی بینیم جمع می کنم! راننده رو به من و آن خانوم می گوید می توانید سوار شوید ، و من شادمان پس از خانم به داخل می روم، صندلی ها شماره ندارند، خانم از من می پرسد:
_شماره ده کدومه؟
من به بلیط خود نگاه می کنم ، در درون" اه کاش یازده بود!"
_نمی دونم
صندلی را اتخاب می کنم،... در دل هوس بیداد می کند، و من برای خاموش کردن این  هوس ، به آیسا زنگ می زنم و کمی دل به هم می دهیم ، و پس از کمی صحبت به این نتیجه می رسیم که بی خیال اتوبوس شده و من با اتوموبیلی تیزرو حرکت کنم!
همان طور که پشت بلیط را می خوانم ، به سمت مرد بلیط فروش می روم، طبق قانون خودشان باید 10 درصد کم کنند اما چون من دلیل موجهی نداشتم ، البته از نظر آنها ، 50در صد پولم را پس داد.
من هم همان طور که داشتم به بیرون از مجتمع می رفتم به این فکر می کردم که ، اول صبح با نصف قیمت معمول به تهران رسیدم و اینجا نصف پولم همان مقدار سود از صبح از کفم رفت... به سمت تاکسی ها می رفتم... پیرمردی ژنده پوش به سمتم آمد و اشاره گونه به من فهماند که کر و لال است، من هم که صبح صدقه ای در باجه های مخصوص نینداخته بودم ، دست در جیبم کرد، پیرمرد پول هایم را نگاه میکرد، به او گفتم ، آقا من نمی دانم صدایم را می شنوی یا نمی شنوی ، اما اگر هم کر و لال نبودی نوش جانب ، پول را می دهم و به سمت تاکسی ها میروم ، یکی داد می زند ، رشت یک نفر ، همین که میرسم ، صدایش قطع می شود ، از راننده ها می پرسم چه کسی فریاد میزند ، به راننده می رسم و با هم به داخل دفترشان می رویم، ظاهرا همه منتظر من یک نفر بودند!
_اسمتون آقا
=امین فلان فلان
_چی؟
=ف ل ا ن ف ل ا ن
کارت شناسایم را نشان میدهم تا از رویش بنویسد
_11 تومن
=با من هستید آقا؟
_بله،11 تومن بدید
و من در حالی که خنده بر لبان خشک شده بود پول را پرداخت کردم!
یکی آمد و پرسید:
_ایشون صندلی جلو هستن؟
و من آنجا بود که فهمیدم چه کلاهی سرم رفته! بعد کمی خودم را آرام کردم که عوض راحت خوابت می برد.. اما مگر الان موقع خواب است!
دفتر دار نشانی ماشین آبی رنگی را داد ، من در این خیال بودم ، که اینجا همه سمند ها زردند ، چطور یکی از آنها آبیست... از در دفتر بیرون رفتم ، چشم به تیوتا قدیمی آبی رنگی افتاد...در ذهنم خشمگینم خلط گلویم را جمع کردم و تفی آن چنانی نثار بختی که ندارم کردم!
پایان قسمت دوم
(از آزادی تا دم در ماشین)
4- نمی دونم یلدا تبریک داره یا نداره ، به هر حال چیزی که هست از اونجایی که من خودم رو یک لـــر اصیل می دونم و همیشه آرزوی یک سبیل چخماخی رو داشتم ، از جامعه وبلاگستان فارسی درخواست دارم در سبد ما هم چیزی رو به عنوان هدیه شب یلدا بذارن!
و شعر مخصوص این شب به نقل از بابا: (لطفا لر ها اولی رو بخونن ، غیره دومی رو)
نون و پنیر و شیره/کیها هونه نمیره
nun o panir o shir a/ kehaa huna namira
مصرع دوم به قولی یعنی: سایه آقاتون از سرتون کم نشه و یا ایشالا نون آور خونتون همیشه زنده و سالم باشه... .
در کل هم یعنی پول زور وده!
شب خوش!
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:27 AM  توسط آقا امين  | 

آقا امین +شمال (3-1)

ساعت ده شده ... وای! خواب مانده ام ! حالا جواب آیسا رو چطوری بدهم... چگونه جوابش را بدهم ! خب اشکال ندارد زنگ می زنم به او و قرار دیدارمان را در قزوین می گذارم ... به این فکر می کنم که چقدر بهتر بود که ساعت چهار و نیم صبح از خواب بلند می شدم... صدای بلند زنگ گوشیم می آید... از خواب می پرم ... ساعت چهار و نیم صبح است ! صدای گوشی را قطع می کنم ! چه خوب شد به موقع بیدار شدم ... آرام لباس  هایم رو می پوشم ... والبته به دستشویی هم می روم ! از شب قبل همه چیز هایی را که احتیاج دارم برداشته ام... خوب ... قراراست من یواشکی بروم ... در اتاقم رو باز می کنم... غییییییژژژژژژژژژژژ ! چه صدای هولناکی! صدای آرامش بخش خرو پف پدر قطع می شود! من در اتاق را می بندم و منتظر می شوم تا خرو پف پدر دوباره پا بگیرد ...توی این جور مواقع به پدر جان گرامم لعنت می فرستم ...چرا که به جای خوابیدن توی اتاقشان .. مثل روز های گذشته جلوی تلویزیوون لعنتی خوابشان برده!
پس از ده الی پانزده دقیقه صدای آرام بخش خرو پف می آید! نفس راحتی می کشم و از پله ها آرام پایین می آیم ... از کنار پدرم رد می شود و به آرامی در رو به حیاط رو باز می کنم... خدا رو شکر پدر هنوز خواب است... در را آرام می بندم... صدا خرو پف را نمی شنوم ! می ترسم! روی زمین خم می شوم که اگر احیانا بیدار شده است مرا نبیند... یک دقیقه ای به همین منوال می گذرد! خوب ظاهرا همه چیز امن است! کفش هایم را می پوشم و خوشحالم .. در حیاط را باز می کنم... غییییییژژژ ! به آهنگر لعنت می فرستم! در را می بندم و خوشحالم! نفس از هیجان و خوشحالی بند آمده است... . یه هوارای آرام ولی پر انرژی همراه با پرش چند متری به آسمان می کشم و می دوم! می دوم به سمت خیابانی که از تیررس خانه بدور است ...همه جا آرامست... منم و خدا .. من با خودم ترانه ای را زمزمه می کنم
...
بدجور دلم تنگ واست/می خوام که باز ببینمت / ستاره ی سهیلمی / از آسمون بچینمت
...(شهیاد- نامه)
از دور صدای رد لاستیک های ماشینی می آید... نگاه می کنم... خدا خدا می کنم تاکسی باشد... دعایم مستحابب شد... پیر مردی پشت پیکان نشسته... با هم به ترمینال می رویم و باهم گفتگو می کنیم... از کار و زندگی و دنیا... در ترمینال ... همه داد و هوار می کنن... ساعت پنج صبح است...! مقصد من ترمینال آزادیست! فعلا که ماشینی نیست! دو نفر دیگر را پیدا می کنم که آنها هم مقصدشان آزادیست ! می رویم و مخ یک راننده را می زنیم تا مارا با نصف قیمت ببرد! ظاهرا مسافرکش نیست ! رهگذر است!چه خوب! من هم همین را می خواستم ! یک نفر دیگر را پیدا می کنیم و راه می افتیم! من میان دوتا آدم قوی هیکل پرس شده ام ! اما ظاهرا خوب است ! چون هوا سرد است و این پرس شدن باعث گرم شدن من میشود... راننده گیج می زند! جرات نمی کنم بخوابم! راننده ظاهرا تازه ماشین راندن یاد گرفته ! ...به هر نحوه شده به تهران میرسم...
پایان قسمت اول
(از دهات آقا امیننینا به تهران)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 5:0 AM  توسط آقا امين  | 

آقا امین +شمال (2)

سلام!

من دارم می رم شمال ! یه سه چهار ساعت دیگه !

مسیر ما اینه: چالوس - رشت - قزوین

البته مسیر منه تکی یه چیزه دیگس!: ** - تهران- قزوین - رشت - قزوین (گشت و گذار) - تهران - **

وضعیت هوا هم که بالا دارید می بینید ! بارونی و برفی ! امیدوارم اتفاقی نیوفته برام ! شما هم دعا کنید! یه وقت دیدی رفتم و دیگه این بلاگ آپ نشد... اگه آپ نکردیم مردیم ! محض اطلاع دوستان ! به هر حال منه خدا بیامرز خوب بودم.. خدا بیامرزم... حالا یه فاتحه برام بخونید! احسنت ! ممنون! در ضمن اگه سالم برگشتم برنامه های جالبی برای شازده دارم! فعلا داره داستان شازده نوشته می شه !... وسطاش که رسیدم شروع می کنم به ساختن داستان های شازده دونه به دونه ! منظورم از داستان سریاله ها ! یعنی همش یه داستانه ! به هر حال ! من رفتم بخوابم که چهار و نیم صبح باید برم ! فعلا بای

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 1:17 AM  توسط آقا امين  |