دوووووپ! (محکم و با هوای زیاد به همراه صدای بلند و کشیده بخوانید!)
1-آقا امین بزودی تقدیم می کند....
shazdeh.us
2-وبلاگ آقا امین الان هست ، چند روز دیگه میای میبینی دیگه نیست! بله بله بله! یکی بخر دوتا ببر، هم آقا امین ، هم شازده ! به همراه یک عدد کارت جایزه!
برای شرکت در مسابقه 5 عدد از برچسب محصولات مارا از بسته جدا کرده و به نشانیمان ارسال کنید
3-آقا امین از شدت خوشحالی به زمین افتاده و تشنج کرده و از دهانش فواره کف بیرون می آید... این کف کردن از فرط خوشحالیست ... . آقا امین فعلا از شدت هیجان و خوشحالی دیوانه شده ، برای نجات جان خودتان هم که شده ، از فاصله ده متری به مانیتور نگاه کنید! این خط ها و نوشته ها حامل انرژیست و می تواند به اندازه یک بمب هیدروژنی انرژی تولید کرده و همه ی شهرتان را نابود کند، آن طور که خود می دانید ، این بمب را آرام غیر فعال کنید! 4-عکسی از یه خونه تو شمال - عکاس عیال (دامت برکاته)

5-ادامه داستان شمال
در ماشین را باز می کنم ، داخلش که بد نیست ، امیدوارم سیع برود نا هر چه زود تر به رشت برسم، راننده گاماس گاماس می آید، سیگارش را روش می کند، انگار نه انگار که ما آدمیم ، در فکر اینم که چگنه به او بفهمانم که سیگار نکش ، در ذهنم مکالمه ای می کنم ، رو به سویش ، می خواهم بگویم که سیگار نکشد، ولی ظاهرن سیگار کشیدنش تمام شد، دیر عمل کردم!
راننده سرش را همه طرف می چرخاند، این طرف، آن طرف، ظاهرا هر کاری می کند الا رانندگی،رو بسویش می کنم و می گویم ،
_چند ساعت تو راهه تا رشت آقا؟
با عصبانیت پاسخ میدهد-رشتی بخوانید (با صدای باریک و تند و صدای "او " به مقدار لازم و البته شل بخوانید، تجیحا آب دهانتان زیاد باشد)
_آقا من چیمیدونم ، شاید همین الانم یی ماشین زد بمون موندیم تا شب همین جا! شاید ماششین خراب شوود ، شاید پنچر شوود ..
و هزار شاید دیگر، در نهایت گفت:
_من بدم میاد می پرسن کی می رسیم ، هر وقت اینو از من پرسیدن من یه اتفاقی برام افتاده تو راه
من در فکرم که این آقا اگر قرار نبود اتفاقی بیوفتد با این حرفهای منفیش حتمن اتفاقی می افتد و البته افتاد!
در جاده رشت بودیم، نرسیده به منجیل، ماشین ما آهسته میرفت، یک عدد پرشیا از رو برو می آمد ، یعنی ما نمی دانستیم که قارست بیاید ، خودش هم نمی دانست که ما هستیم ، در کل پرشیا با سرعت به جلوی ما آمد و ترمز سهمگینی کرد و دو سه دور دوره خودش چرخید و به گارد ریل کنار دره خورد! و راننده عصبی رو به من کرد گفت :
_آها ! دیدی! هی می گم نگو کی می رسیم، بابا شاید تصادف کردیم ، موردیم!
من ساکت و در دل هر بد و بیرهی بلد بودم نثارش کردم و با گوشیم ور می رفتم... به هر حال به هر طریقی بود از دستش خلاص شدیم و به رشت رسیدیم.
در حالی که به تاکسی سوار می شدم و از آیسا آدرس می پرسیدم به تاکسی سوار شدم..
_ آقا میدان گیف
عیال از آن طرف گوشی گفت گیف نه ،گیل مثل فیل، منم گفتم آره من فکر کردم گیفه مثله لیف... .
میدان گیل از تاکسی پیاده شدم... آیسا آن طرف میدان جلو درب ترمینال بود... بدو بدو می دویدم طرفش (اسلوموشن فرض کنید، دوربین ذهنتان را از زاویه چشمان من به گردانید به زاویه چشمان آیسا، دوربین چشکتان را به سمت چپ ببرید... )
****** سانسور شد
با آیسا سلام احوال پرسی کردم.
**** سانسور شد
سوار اتوبوس شدیم ****** سانسور شد****رسیریم قزو*** (قزوین هم سانسور شد) آیسا شالی به من هدیه داد و من با او قدم زنان به سمت کوچه ای که خانه ای در آنجا رهن کرده اند رفتم، جلو کوچه او ایستادیم... چشم در چشم .. نگگاه ها به هم گره خورده ...سانسور*** از آیسا خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و بقیه اش هم خواب بودم. از راننده باید پرسید.
اینم از سفرنامه ی ما!
در ضمن بابا هم 2 روز با من حرف نمی زد، منم خوشحال بودم که حداقل از دست بهونه هاش خلاص شدم...! بعدشم رفتیم همون عروسیی که دفعه قبل براتون گفتم و همه چیز یادش رفت و یا خودش رو به فراموشی زد و یا ترجیه داد چیزی نگه!
به هر حال اینم از این!
شب خوش